تبليغاتX
لامپ 13.5 وات
لامپ 13.5 وات
يا رساله در حكمت مطلقه ي اگر با من نبودش ميلي چرا جام مرا بشكست ليلي؟ 
قالب وبلاگ

آه ای قلب محزون من

دیدی چگونه سودا رنگ شعر گرفت

دیدی که جغرافیای فاصله را با نوازش نگاهی می شود طی کرد ونادیده گرفت

دیدی که رنجهای کهنه را با ترنمی می شود یکباره فراموش کرد

دیدی که آزادی لحظه ناب سر سپردن است

دیدی که عشق یک اتفاق نیست

یک قرار قبلی ست

مثل یک تفاهم ازلی

از ازل بوده و تا ابد خواهد بود

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 20:56 ] [ فائزه ] [ ]
سهمی از نوشتن دارن آدما که وقتی از سهمیه شون استفاده نمی کنن یه مدتی بی اینکه خودشون بدونن دلشون میگیره.تنگ میشه برا نوشتن. تالاپ تالاپای قلشون دوس دارن که مکتوب بشن.مستند بشن.این جور وقتا دوس نداری گرفته باشی.دوس نداری غمزده باشی ولی یه چی کم داری . اونم لغزیدن تند و تند انگشتات روی صفه کلیده تا هر چی دقیقا دقیقا همون لحظه به ذهنت میرسه رو بریزی تو یه صفه سفید تا وقتی می خونیش با خودت بگی چه قد زیاااااااااااااااااااااااااااااد حرف داشتی تو دلت تا برا خودت فقط تکرارشون کنی .

چند وقت پیشا فکر نوشتن وصیت نامه افتاده بود تو سرم

با خودم فکر میکردم که با خیلیا خیلی حرف دارم برا گفتن ولی وقتی دست به قلم شدم از دور که نگاه کردم دیدم برا همه ی آدمایی که دوسشون دارم و تو این دنیا هیشکی مث اونا نیست برام همیشه صاف بودم . حس شیشه ای بودن خالص.لخت لخت ...

برا کسایی هم که شیشه ای نبودم هنوزم هیچ حرفی ندارم که لبریز بشم از اینکه بخوام بهشون بگم ...

خیلی کارا هست که دوس دارم انجام بدم و هنوز انجام ندادم . نگاه کردن . لمس کردن . بو کردن. بوسیدن . بغل کردن و از همه مهم تر نوشتن !!!!!

با خودم که فک کردم دیدم کارای زیادی هست که دوس دارم انجام بدم و هنوز هیچ خبری ازشون نیست و با نوشتن هم هیچ دردی دوا نمیشه ...

نوشتن برای فقط نوشتن هیچ وقت هیچ دردی رو دوا نمی کنه ...

نوشتن فقط باید برای خالی کردن تمام وجودت تو اون لحظه روی کاغذ باشه ...

نوشتن فقط وقتی هستی و وقتی دل داری همه ی دردارو دوا میکنه ... 

وقتی آدم می نویسه بدون دلهره میتونه بگه دوست دارم

بدون ترس میتونه بگه ازت متنفرم .زر نزن !!

دقیقا حسی که هیچ وقت تو گفتن نیست . تو صدا نیست . فقط تو نوشتنه ...

دوست دارم ...

خیلیارو خیلی دوس دارم

ولی تو فرق داری ...



پ.ن: چند خط سهم من از نوشتن ، اسم وبلاگ یکی از بهترین دوستامه که حس پروانه رو بهم میده همیشه ... باعث شد تا قفل انگشتام بشکنه تا یه خورده گرد و خاک وبلاگم که یه زمانی بهترین جا بود برا موقعهایی که دلم میگرفت ...


[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 19:8 ] [ فائزه ] [ ]
خاصیت این روزا.

همین روزایی که همیشه یه چیزی داری برا فک کردن بهش.

همیشه ذهنت مشغول باشه و no response  به بقیه چیزا باشی

اینه که این قدر می بافی و می بافی و می بافی تا آخرش هر چی رشته داری تموم شه و تو بازم به تهش نرسی ...

اون موقع تازه میشی  available  برای همه و  no response  برای خودت .

برای افکار و درگیریای واقعی ذهنت ...

و من هنوز نفهمیدم کدومشو دوست تر دارم !؟...




پ.ن: کاش اگه بقیه یاد نمی گیرن حداقل خودم یاد می گرفتم که گفتن یه ببخشید هیچ وقت هیچ وقت کافی نیس برای گرفتن لبخند از یه آدم ... حتی برای یه لحظه ...

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 9:31 ] [ فائزه ] [ ]
انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس میکنم کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هر وقت خواستم

 در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری بکنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی

آّه...

مردن چه قدر حوصله می خواهد ...

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز . یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی ...

انگار این سالها که می گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم ...

احساس می کنم که پس از مرگ عاقبت

 یک روز دیوانه می شوم ...

شاید برای حادثه باید

گاهی کمی عجیب تر از این

باشم ...

با این همه تفاوت

احساس میکنم که کمی بی تفاوتی بد نیست ...

 

 

 

پ.ن : چند وقته که همدمم شعرای مرحوم قیصر امین پور شده

لذت می برم از  بعضیاش ....

[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 20:43 ] [ فائزه ] [ ]
تا قبل اون روز این همه ازش دور نبودم . درست 20 ماه پیش بود . من توی قطار ...

اشک...

اون بیرون قطار

اشک...

صبحای امتحان وقتی دست گرمشو کم میارم با تمام وجودم

شبایی که خواب می بینم و از خواب می پرم

خوابهای مجسم دوروبرم فقط ...

وقتی دغدغه ی صبحانه و نهار و شام میفته به جونم

وقتی یه لبخند مهربون مادرانه رو تو زندگیم کم میارم

اون وقته که دلم می خواد بترکه براش 

وقتی غصه دارم

وقتی اشک دارم

وقتی نیاز به نصیحت دارم

اون وقته که دلم می خواد بترکه براش

اون وقته که به سرم می زنه این

تهران

این دانشگاه

این دوستا

این تخت پر از قیژ قیژ

این خاطرات 

این وابستگیا

همه شونو ول کنم و همه رو به یه نگاه گرمش ببخشم

همه رو به یه جمله از همون نصیحتایی که بعضی وقتا کلافه میشم ازشون ببخشم

همه رو به یه لحظه ی شنیدن صدای قرآنش ببخشم

خیلی دلم تنگ شده برات مامان

دلم تنگ شده برا تکاپوهایی که با خواهرام قبل روز مادر داشتیم

دلم تنگ شده برا دیدن لبات که حرف می زنن برام

دلم تنگ شده برا دیدن خنده هات و همونا که کل خونواده رو همیشه سر ذوق میاره

دلم تنگ شده برا اتحادمون علیه بابا برا سریال دیدن

دلم تنگ شده برا بوی خوب غذاهات

دلم تنگ شده برا اون موقعها که لالایی هاتو زمزمه میکنی و فک می کنی کسی نمیشنوه

دلم تنگ شده برا اینکه بهم بگی ظریف بخند

دلم تنگ شده

خیلی زیاد

[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 19:57 ] [ فائزه ] [ ]

جیرجیرک ها

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد

سکوت را نوازش می دهند

و جای خالی آدم های شب نشین را

با نگاهی معصومانه پر می کنند

...

...

...

بارونم میومد نم نم .خیلی کم بود چند تا قطره فقط اومد تا شوری اشکو حس نکنم

چمنا هم یه عطر خاصی داشتن

گربه ی آقای نگهبان هم اون دوروبرا گردش میکرد . فک کنم بی خوابی زده بود به سرش

یه زمانی قهر میکردیم

حرفم نمی زدیم

تازه شایدم با خودمون می گفتیم که  چه قد از خود راضیه

یه زمانی بدون مامانمون نمی رفتیم تو خیابون اونم ساعت نه شب اون زمانا هر وقت بیکار می شدیم سنگفرشای پیاده رو رو میشمردیم

یه زمانی اگه می رفتیم پارک فقط برا تاب و سرسره بازی می رفتیم

یه زمانی با بقیه دوست می شدیم تا تنها نباشیم

اما الان هم قهر می کنیم ولی الان تو روش بهش میگیم چه قد خودخواهی

الان بدون مامان می ریم خیابون و آطل و باطل .کشون کشون و لخ لخ کنان بازم موزاییکای پیاده رو رو میشمریم ...

الانم میریم پارک ولی فقط حسرت تاب و سرسره بازی رو میخوریم

الان میریم پارک تا...

تا خفه نشیم ...

الانم با بقیه دوست میشیم اما نه برا اینکه تنها نباشیم فقط به خاطر اینکه بقیه نگن تنهاس !!!!


[ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 0:37 ] [ فائزه ] [ ]
گاهی دل آدم می گیره

گاهی میشه که دلت میشکنه و انعکاس صدای شکستنش تو چشای دوستت دیده میشه

بعضی وقتا فک می کنی کاش یه چیزی بیشتر از صداقت و دلسوزی بلد بودی

بعضی وقتا فک می کنی کاش آدما معنی درست دلسوزی رو بفهمن

کاش بعضیا بفهمن که برات خیلی مهمن

همین

نه چیز دیگه ...

کاش بفهمن فرق یه دوست و با یه آدم معمولی رو

کاش بعضیا هیچ وقت تو زندگیشون تغییر نمی کردن

کاش همون آدمی که همیشه دوسشون داشتی با همون زبون تلخ.با همون احساسات. با همون سادگیا.با همون حرفای بی سر و ته باقی می موندن...

کاش هیچ وقت سعی نمی کردیم بزرگ شیم

یا حداقل اینقدر بزرگ میشدیم که راه درست دوستی رو یاد بگیریم

تا اینقدر ناشیانه دوست نداشته باشیم که به دشمنی تعبیر بشه ...

[ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ] [ 20:38 ] [ فائزه ] [ ]
یه استادی داشتیم گرچه باهاش کلاس نداشتم ولی چندین بار باهاش هم کلام شده بودم

یه جور سبکی بود

یغنی وقتی باهاش حرف میزدم مث بقیه استادا حس خفقان بهم دس نمی داد

می گفت : خدا یه چیزیه که اگه به ماورا اعتقاد داشته باشی می تونی درکش کنی و اگه اعتقاد نداشته باشی می تونی حسش کنی

گرچه این تنها جمله ایه که از اون سه چهار جلسه ای که باهاش حرف زدم یادم مونده ولی حالت حرف زدنش هنوز یادمه ...

وقتی از خدا حرف می زد به چشام نگاه نمی کرد .

تازه با اینکه جانباز بود و به اصطلاح ماها مذهبی وقتی رفتم تو اتاقش نگفت درو باز بذار !!!

اتاقش پر کتاب بود و پایان نامه های این و اون ...

هر وقت که می گفتم : بازم می خوام باهاتون حرف بزنم

می گفت : آدمای به سن من هیچ وقت از حرف زدن خسته نمی شن...

چند وقت گذشت ...

در اتاقش چند وقتی بسته بود

می گفتن مریضه

از آموزش زنگ زدن گفتن دکتر وفادوست گفتن بری پیشش...

رفتم

نه یک بار

نه دوبار

سه بار رفتم نبود...

دفعه آخرم واسش یه کاغذ نوشتم که آمدیم نبودید !!!

نمی دونستم می خواد واسه همیشه بره

از اون به بعد دیگه در اتاقش باز نشد تا چند روز پیش .

چند روز پیش که در اتاقشو باز کردن تا آخرین وسایلشو ببرن بیرون ...

کتابخونه رو هم زدن به نامش 

پورتالارو همون روز اصلاح کردن و اسمشو از استاد مشاوری حذف کردن ...

مراسم هفت رو هم تو مسجد برگزار کردن تا یه عده بیان و خرما بخورن و بگن : بنده خدا...حیف شد مرد !!!!

دیگه تموم...

دکتر وفادوست و ماوراء و خدای دکتر وفادوست برا همیشه محو شدن ...

ای کاش همون خدایی که نمی دونم درکش کرده بود یا بهش معتقد بود تنهاش نذاره ...

[ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 0:42 ] [ فائزه ] [ ]
یه وقتایی هست که زندگی رو خیلی دوس داری بی هیچ بهانه ای ...

شاید بهانه ات میشه بارون

شاید میشه پنجره ی خیس که از توش بوی خاک نم گرفته میاد

شاید میشه دوستت که میشی محرم رازش

شاید میشه نگاهی که تو صورتتت خیره میشه و عاشق نگاش میشی

شاید میشه کلاسایی که  کنسل میشن قبل عید:دی

شاید میشه یه استاد مهربون تو یه دانشکده خشن :دی

شاید میشه انتظار برای یه اسمس

شاید میشه انتظار برای رفتن به خونه

شاید میشه دوازده ساعت با هم بودن

شاید میشه خندیدن با دوستایی که عاشقشونی

شاید میشه خوش گذرونی با دوستات

شاید میشه غیبت کردن پشت سر این و اون با یه دل صاف :دی

شاید میشه خاطره نمره ی سیزده از هفتاد

شاید میشه هوای خیلی خوش بوی قبل عید

شاید قشنگی زندگی اینه که کم کم با یه زندگی جدی روبرو بشی

شاید قشنگی زندگی همین احساسات زود گذرن که یه روز میگن زندگی قشنگه یه روز میگن تف تو روح هرچی زندگیه ....

 

 

زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...

[ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ] [ 18:36 ] [ فائزه ] [ ]
نمی دونم از کجا باید بنویسم

از اونجا که دهنمو باز کردم و جیغ زدم !؟

خسته شدم از بس غر زدم

به جون خودم

به جون خدا

به جون عکست ...

حس یه کرم در حال لولیدنو دارم

یه کرمی که تاب میخوره

پیچ میخوره

راست میشه

واژگون میشه . تاب میگیره و قوس میده به خودش

به امید اینکه پیله باشه

بعدشم پروانه بشه

اما هیشکی نیس دورو برش که بهش بفهمونه بابا تو برای لولیدن آفریده شدی نه برای پر زدن ...

 

 معلق موندم بین این روزا و آینده ای که معلوم نیس تو این شهر باشه یا نه

اگه هم باشه استرس روزهای بعد از آینده نفسمو بند میاره

حالا که مرور میکنم درست نمیدونم از کجا شروع شد؟

از جایی که من دهن باز کردم و گفتم؟؟؟؟؟؟؟یا جایی که به جام حرف زدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

اگر این روزها ادامه پیدا کنه و من...

این روزا بر خلاف آونروزا روزها نمیگذرند.بر خلاف اون روزا بارون هم سر ذوقم نمیاره.

بارون که میاد دودل میشم که چتر ببرم یا نه !؟

 

سکوت این روزا دیوونم میکنه.اجبار این روزها از توانم خارجه...

این روزا وقت بر گشتن با هیچکس خداحافظی نمیکنم٬اصلا چه اهمیتی داره رفتنم یا بودنم ؟

صورتم سرد میشه

رد یخ زدن چیزی روش میمونه

دستام میرن دنبالش

اشکام پیدا میشن

دلم افسوس آن روزها را میخورد٬روزهایی که نه شک بود و نه تردید .روزهایی که ته قلبت هم دیده میشد ته قلبم هم دیده میشد

و الان

اگه خوب نگاه کنی بی حوصلگی هام پیدا میشه و پیدا میشه و پیدا میشه.

حتی اگر بخوام هم توان تغییر  دادن ندارم.و حتی توان کنار اومدن.

چند وقتیه که از غرغرای خودم خسته شدم.حوصله ی حرف زدن ندارم.هیچ حسی به هیچ چیز ندارم.منتظر میمونم که بگذره...

دیشب یه دوست بهم گفت : چرا عادت داری هر وقت ناراحتی با هیشکی حرف نمیزنی !؟

فک کردم بهش

شاید عادتم شده که از هر کاهی واسه خودم کوه بسازم

شاید غصه خوردن عادتم شده

شاید از همون موقع که اشرف مخلوقات شدم غصه خوردن عادتم شد

چند روزیه به تو هم گیر ندادم

آخه خداییت هم بدجوری تکراری شده.تو پر اشتباه تر از همه ی مایی٬من این جسارتو دارم که به روت بیارم

یعنی تمام عظمتت خلقت من بود !؟

همون موقعی که منو آوردی این دنیا به فرشته ها فخر فروختی که به به و چه چه چی آفریدم !!!

حالا که تو نمیتونی من به جات فریاد میزنم

غلط کردم از اومدن و بودن

سهم ما هم  از تو همین بود!!!!!! روحی که در ما دمیدی و بعد به امان ...

به امان هیچی ولش کردی ...

سهم من این بود که درس بگیرم از تمام اشتباهاتم و بعد تکرارشون کنم و باز درس بگیرم برای تکرار دوباره شون

!سهم من از دوستی با آدم ها جدا شدن بود و دور شدن برای دوستی بیشتر!

سهم من از دوست داشتن این بود که عمری نباشم و کسی فقط احساس کند که دل تنگ شده!؟

سهم ما همین است که هر روز دروغ بشنویم و دروغ بگیم و بعد احساس کنیم که چقدر از دروغ شنیدن بیزاریم

حالا باز هم میگویی که بیهوده نیستم؟؟؟؟

دیگه بهت اعتماد ندارم

از همون موقعی که گفتی "ادعونی استجب لکم"

و من گفتم خدا خدا خدا

و تو خودتو به کری زدی

و بعدشم به دست نشونده هات یاد دادی که بگن حتما به صلاحت نیست !!

هر روز خالی تر میشم٬هر روز دورتر میشم از دنیایی که روزی مال من بود

دنیایی که همه ی سیباش

همه ی گندماش مال من بود

 

وقتی حس می کنی فراموش شدی


یه چیزی همش توی ِ ذهنت بهت میگه :" همون طوریه که حدس می زنی !"

حالا اگه زمین و زمان جمع بشن و بگن اینطوری نیس هیچکدومشون جای اون حسه رو برات نمی گیرن ...
 
وقتی حس می کنی فراموش شدی ،زودرنج میشی

وقتی حس می کنی فراموش شدی ،گوشه گیر میشی

وقتی حس می کنی فراموش شدی ، دلگیر میشی

وقتی حس می کنی فراموش شدی ، دلسرد میشی

وقتی حس می کنی فراموش شدی ، دلتنگ میشی

 

پ.ن۱: چقدر آدم هایی که بهشون نزدیکم کمن .. 

چقدر کم ان آدم هایی که منو کم دارند!!

 

پ.ن۲:اامروزبرای من روز خاصی بنود.مثل هر روز دیگه...

کلا هیچ خاصیت خاصی نداشت

بین تمام این هیاهو به این فکر میکنم چند درصد از دختر های که تو این ولنتاین کادو گرفتن٬تو ولنتاین بعد هم از همون آدم کادو میگیرن؟

گوشیم کنارمه ولی به برکت ۲۵ بهمن !! خطا هم قطعه که حداقل یه زنده جونی پیدا شه با اسمس بگه ولنتاینت مبارک ...

مهم نیست.این روزم مثل بقیه روزها...

مارو چه به ولنتاین غربیا :دی

 

ا

[ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 21:52 ] [ فائزه ] [ ]
دیشب دوباره خواب دیدم دارم از یه عالمه پله میفتم ...

دوباره همون احساسی که بین زمین و آسمونی

دوباره همون احساسی که نمی دونی چیه

ترس

اضطراب

ناامنی و شکایت

که بعضی وقتا میشه آرامش

بعضی وقتا میشه امنیت

بعضی وقتا میشه رضایت...

دلت می خواد بین زمین و آسمون بمونی ولی از ترس قلبت داره از جا در میاد ...

یه احساسی که بعضی وقتا اشکتو در میاره

بعضی وقتا برای همه دلتنگیات میشه مرهم ...

سعی میکنم بهش فکر نکنم ...

حواسمو پرت کنم

ولی تمام دنیا تموم وجودم شده همون احساس

یه احساسیه شبیه زندگی ...

گاهی رو به صفر

گاهی رو به اوج ...

 

 

 

پ.ن:دلم می خواد برم یه جایی .یه دشت که تنها صدایی که سکوت دوروبرتو خفه کنه صدای شرشر آب باشه ...کلاغم نداشته باشه ... ابر هم نداشته باشه ...

خیلی دوس دارم ...

[ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 22:22 ] [ فائزه ] [ ]
خیلی زیاد احتیاج به انرژی مثبت دارم 

حالا اسمشو می خواین دعا بذارین یا هر چیز دیگه ...

فقط احتیاج دارم بهش ...


[ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 18:33 ] [ فائزه ] [ ]
یه جاده هست

پر پیچ

پر بلندی... 

پر پستی ...

یه جاهایی ابری یا بارونی

یه جاهایی آفتابی

تا یه جاییش بچه ای .سرگرمیت بادبادکه...توپه...عروسکه ... لیسکه !!!!

چه قد فرق داره این با زمانیکه تمام زندگیت میشه یه چیزی به اسم دل ...

بیست ساله که تو این جاده سرگردونم...

یه جاده ی طولانی و کم عرض ...

خیلی سخته برگشتن و پشت سرتو نگاه کردن !

گاهی اضطراب و دلهره ی دیدن چیزایی که خودت خواستی نبینیشون نمی ذاره برگردی عقبو نگاه کنی...

بیست سالم شد ...

همه میگن افتادی تو سراشیبی عمر !

میگن دیگه وقتشه که پخته بشی ...

میگن وقتشه که مث آدم بزرگا رفتار کنی...

دیگه وقتشه که مصنوعی بشی ...

میگن از اینجا به بعد نوشته : بچگی ممنوع

میگن بسه ته هر چه قد بچگی کردی ...

تو یه نقطه وایسادم که نمی دونم بچه ام یا آدم بزرگ ؟

اینجا بن بست بچه هاس ...

بیست سالگی !

فقط بیست سال وقت داشتم که دروغ نگم

فقط بست سال وقت داشتم که گرگ نباشم ...

فقط بیست سال وقت داشتم که بی طمع لبخند بزنم

فقط بیست سال برا اینکه اگه نماز میخونم برا خودم باشه

بسته بندیش نکنن بذارنش تو نامه اعمالم برا روز مبادا

فقط بیست سال وقت داشتم که از رو عشق ببوسم

بیست سال برا زلال بودن

بیست سال برا نازک بودن

فقط بیست سال...

 

 

 

[ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 0:2 ] [ فائزه ] [ ]
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم


که از خاک گلویم سوتکی سازد


به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

[ جمعه سوم دی 1389 ] [ 14:18 ] [ فائزه ] [ ]
نمی دونم چرا گاهی احساسات آدم براش مسخره میشن

میشینی فک میکنی می بینی زندگی که داری خیلی خیلی پیچیده تر از ایناس که بخوای جایی رو برا احساساتت در نظر بگیری !

برا شعر نو سهراب

برا بالهای پرستوی خیال !

برای توجه کردن به بخار دهنت توی یه عالمه برف ...

برای قطره های بارون وقتی دستتو از پنجره زیر بارون میگیری ...

برای حس ملس دلتنگی ...

برا عصرای جمعه ...

برای اون لحظه ای که تو چشات نگاه می کنه و تو نگاهتو ازش می دزدی...

بعضی وقتا آدم خل میشه که فک میکنه اینا هیچ جایی تو زندگیش ندارن ...

چه قد بده بخوای بی احساس باشی ...

[ جمعه بیست و ششم آذر 1389 ] [ 12:23 ] [ فائزه ] [ ]
سکانس اول :

مداح: علمدار نیامد...علمدار نیامد

سقای حسین.سیدوسالار نیامد

علمدار نیامد...علمدار نیامد...

با الی حرف می زنم

خانومه پشت سریمون : اگه می خواین حرف بزنین و بخندین پاشید برید بیرون.امشب شب حرف زدنه !؟

سخنران در حال سخنرانی :

من و الی داریم گوش میدیم !!

خانومه پشت سریمون: ضجه و ناله !!

من تو این فکرم که وقتی سخنران میگه تمام هم و غم زندگیتونو رو یه چیز متمرکز کنید و اون یه چیزم خدا باشه !

کجای این گریه داره که این خانومه اینقد ضجه میزنه !؟

سکانس دوم :

نقش اول : خانومه پشت سریمون :

حسینیه خیلی شلوغه

خانومه پشت سریمون پاهاشو دراز کرده . پسر بچه شم طاق باز دراز کشیده و خوابیده !

یه خانومه ی دومی میاد میگه خانوم میشه یه خورده کوچیکتر بشینی منم بشینم !؟

خانومه پشت سریمون : یه چند لحظه ضجه زدنشو قطع میکنه :نه ! اونجوری راحت نیستم...

خانومه دومی : خوب اینجوری که خدارو خوش نمیاد . من جا ندارم بشینم !!!

خانومه پشت سری : چه طور خدارو خوش میاد خودتو شب تاسوعا آرایش کردی اومدی مجلس امام حسین !؟

من می خوام تا نصفه شب عزاداری کنم. خسته میشم !!!

.

.

.

.

.

سخنران : یا حسین مظلوم

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 14:58 ] [ فائزه ] [ ]
آدم نمی دونه به کدوم ساز این دنیا برقصه؟

همیشه یه صفت خودمو تحسین می کردم

اینکه خیلی خیلی کم چیزی رو تو دلم نگه می داشتم !

البته بارها و بارها شده که صدها بار خودمو لعنت کردم که چرا حرفی که تو دلمه رو به زبون نیاوردم اما خوب حالا فهمیدم که بعضی وقتام میشه که ضربه می خوری از اینکه ساده و بی ریا .خالص و با نهایت احساسات صادقانه ات همون چیزی که تو دلته رو میگی.بعدش هی میگی حاک بر سرم که همچین چیزی رو گفتم !!!

زندگی چه قد سخته !

هر روز و هر روز بیشتر بهش پی می برم

دنیا هر چه فد پاک.آدما هر چه قد پاک . لحظه ها هر چه قد زلال بازم همیشه یه نفر یا یه احساس تو یه لحظه پیدا میشه که خواسته یا ناخواسته از احساساتت به نفع خودش استفاده کنه بعدشم بهت بگه خودخواه ...!!

از بارون امشب اصلا لذت نبردم...

تنها چیزی که ازش نصیبم شد حسرت بود...

میبینی حتی بارونم می تونه داغ بذاره رو دلت

با اینکه اینقد پاک و زلاله

با اینکه اینقد دوسش داری

اما بارونم می تونه دلتو بشکونه ...

بارونم می تونه بیاد و بارونیت بکنه و تو حالت خلسه ولت کنه به امان خدا

هر چی هم تو خیالت بدویی دنبالش بازم بهش نرسی...

امشب دلم می خواد تا صب بیدار باشم تا یادم بمونه چه جوری باید با دنیا تا کنم

 تا یادم بمونه دیگه هیچ صفتی رو برا خودم تحسین نکنم

بالاخره یه روز یه جیزی پیدا میشه که نقضش کنه ...

یادم می مونه !

یکی از چیزایی که خوب بلد بودم غرور بود !

امشب می خوام تا صب غرورمو مجکمتر و قویترش بکنم !

یکی از چیزایی که هیج وقت سعی نکردم یاد بگیرمش کینه بود !

امشب تا صب می خوام مشق کینه کنم!

کینه.کینه.کینه.کینه.کینه (نقطه سر خط)

کینه و .....

چه شب نحسیه امشب

زندگی چه قد سخته !

زندگی با احساس و غرور چه قد سخته ...

 

[ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 ] [ 0:15 ] [ فائزه ] [ ]
شبه...

خسته ام زیاد...

یه روز پرهیاهو برخلاف آرامش دیروز...

پلکام سنگین میشن کم کم  

هجوم افکار رو شکست میدم و بالاخره خوابم می بره...

خواب می بینم

یه نفر که الان یادم نمیاد کی بود همیشه میگفت : خواباتو برا کسی تعریف نکن

اینجا که کسی نیست

هر کسیم هست خودمونیه !

خواب دیدم

خواب یک لبخند

قهقهه نبود

لبخند بود و آرام

چه قد زود صبح شد

پلکام هنوز سنگین بودن

و ناگهان چه قدر زود صبح میشود !!!!!!!!:دی

رفتم بیرون تا واسه ناهار ماست بخرم !!

نور خورشید یهو تو چشام فرو شد...

مگه نمی گن هوا آلودس ؟

آسمون از چشام خیلی روشن تره

دلم گرفته ...

چه قد فردا مبهمه !!!

دلم.فکرم.عشقم.قلبم . احساسم.فردا همشون شدن یه علامت سوال

 

 

زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ .. گاه با یک دل تنگ ...

گاه باید رویید در پس باران ، گاه باید خندید در غمی بی پایان



 

[ جمعه دوازدهم آذر 1389 ] [ 15:53 ] [ فائزه ] [ ]
تولدش نزدیکه

۳ آدر

ازش بی خبر بی خبرم...

میگفت:واقعیت اون چیزیه که هست

و حقیقت اون بخشی از واقعیته که هر کسی درک میکنه

و چه قد متفاوت فکر می کردیم !

من کیف می کردم از این همه تفاوت که گاهی میشد با دو تا خط موازی به یک نقطه ی تقاطع برسی ...

یه وقتایی هست که می خوای به یه چیزی فک نکنی ولی دقیقا اون چیز داره تو مغزت ریشه می دوونه

دقیقا داره عین پتک کوبیده میشه به اون قسمتای ناشناخته ی مغزت که بکر بکره ... دست هیچ نامردمی از جمله خودت بهش نرسیده !!!!!

یه وقتایی دلت برا کسایی تنگ میشه که یه روزی اصلا فکرشم نمی کردی ممکنه دلت براشون تنگ بشه...

یه وقتایی همش زور می زنی بخوابی ولی زمین و زمان میاد دور سرت می چرخه

یه وفتایی خیلی دوس داری با یکی حرف بزنی دربارش

ولی خوب این ورو که نگاه میکنی می بینی یه ذهن مریض خوابیده

اون ورو نگاه می کنی میبینی یه ذهن خسته که حوصله ی خودشم حتی نداره خوابیده

خلاصه اینکه فقط خودتی و خودت

با یه شماره !

که وقتی می گیریش

یه خانومی که تا این وقت شب بیدار مونده میگه :

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد !

هر چی داد میزنم که من فقط می خوام تولدشو تبریک بگم

اون فقط و فقط حرف خودشو میزنه !

دستگاه مشترک مورد نظر این دفعه خیلی وقته که خاموشه

دستگاه مشترک مورد نظر این دفه خیلی ترسناک خاموشه

تولدشه

می فهمین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می ترسم همش

همون قسمت بکر مغزم که تا حالا بهش نزدیک نشدم میگه نکنه نتونی تولدشو تبریک بگی !

بعدشم با خباثت تمام قهقهه می زنه و میگه : هیچی بعید نیس !

یه جاهایی تو مغزت هست که همیشه سعی می کنی نادیده بگیریشون

اون واقعیتا یا شایدم حقیقتا بعضی وقتا میان تو خود خود چشات !

اونم به هوای آب تنی ...

کجا ؟

تو چشات !!

فک کنم به ازای تمام نادیده انگاشتناشون لذت می برن از این همهههههههههههههه توجه !

به قول خودش فقط وقتی فیلسوف باشی می تونی بپرسی چرا ؟؟؟؟

پس دانشمند زندگی کردن خیلی راحت تره !

دانشمند باش تا هیچی نفهمی !!!!

هییییییییییییییییییییی

قاتی نکن همه ی قضایا رو با هم

فقط یه جشنه

تولد...

بگو تولدت مبارک و پاشو برو...

می گفت: هیچ وقت به یه گزاره ی غلط ایمان نیار

ولی هیچ وقت وقت نشد بهم بگه از کجا بفهمم این گزاره درسته یا غلط !

حالا نیست اینجا که ببینه :

کو ایمان تا بیارمش ؟؟؟؟؟؟

فقط خواستم تولدشو تبریک بگم...

تولدت مبارک پسردایی

 

 

[ سه شنبه دوم آذر 1389 ] [ 1:18 ] [ فائزه ] [ ]
من یه چیزی که تو زندگیم به خوبی درکش کردم اینه که آسمون چه قد این روزا آبیه !!

.

.

.

دکارت میگه : اگه همه ی کائنات عالم جمع بشن و بگن تو بدبختی... با صدای بلندتر فریاد خواهم زد : من خوشبختم...

[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 19:22 ] [ فائزه ] [ ]
تیک تیک ساعته فقط دوروبرم

و گاهی صدای هم اتاقی که نمی دونم با خودش حرف میزنه یا با من...

لبخند رو لبام بود

ماسید...

یه وقتایی هست که هیچی نمیشه ها ولی دلت همش بهونه میگیره

دلت می خواد بگیری تو مشتت خفه اش کنی تا اینقد فشارت نده...

دلت می خواد ریچار بارش کنی

با اینکه هیچی نشده ها...

نمی دونم ناراحتم یا عصبانی...

نمی دونم پشت لبخندی که به  هم اتاقی میزنم که گاهی هم میشه قهقهه چه جوری میشه ناراحت بوود !!!

فک کنم اشتباه میکنم...

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ] [ 20:15 ] [ فائزه ] [ ]
یه وقتایی هس که آدم دوس داره با خودش روراست باشه  !

یه وقتایی هم هست که آدم نمی دونه الان با خودش روراسته یا نه !

بعد اون موقع اس که ورد زبونت میشه " نه بابا !!!!"

 

[ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 ] [ 19:16 ] [ فائزه ] [ ]
دیروز سبک شدم

گریه نکردم ها

شاید یکی دو قطره بود

ولی تمام باری که رو دوشم بود

تمام بغضی که تو گلوم گیر کرده بود رو

با همین یه دونه قطره از دلم اخراج کردم

وقتی روبروی چشمای کسی که دوسش دارم به اندازه ی یه دوست !

سبک شدم

بعضی وقتا آدم می خنده

ولی فقط لباش می خنده

بعضی وقتام گریه میکنه

ولی فقط چشاش گریه میکنه

دل آدم عجیبه

چرا داروین هیچ وقت تو حرفاش درباره فرق آدما با حیوونا از دل حرف نزده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دل آدم بعضی وقتا به اندازه ی یه اقیانوس خیلی بچه میشه

بعضی وقتام به اندازه ی یه دل بزرگ و وسیع میشه

یه بار که دلم گرفته بود

بهش گفتم تو چرا آخه اینقد تند تند تنگ میشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچی نداشت که بگه

ولی بازم تندتند تنگ میشه

قضیه همون بی دلیلی سقوطه ...

یکی بود که تنها جمله ای که بلد بود این بود :

"ان الانسان لفی خسر "

یکی دیگه بود که می گفت :

" ان الابرار لفی نعیم"

 

هر دو عین هم بودن...

 

پ.ن : من سرد و بی هدف در خیابانها می گردم...

مداد رنگی هایم را به عابرین خسته ای می سپارم که صبحها چشمانشان سیاه و سفید است و شبها با عشقهای سرراهی رنگی میشود...

 

 

[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 12:47 ] [ فائزه ] [ ]
یه پنجره داریم اینجا

قبلنا خوشگل نبود

ولی الان

یه درخت داره

یه سقف داره پر آسمون

بر عکس بقیه آسمونای تهران آبی آبیه

یه نردبونم داره

یه شب تصمیم گرفتم ازش برم بالا

ولی ازش ترسیدم مث همه ی نردبونای دیگه که ازشون می ترسم ....

روبروی پنجره مون یه دنیا هست

یه دنیای دیگه

یه دنیای ساکت ...

وقتی دختر همسایه از اون دنیا به دنیای ما نگاه میکنه تو چشاش حسرته

بعضی وقتام حسادت

بعضی وقتام غضب

مرغمون فک کنم بدجوری غازه !!

 

 

 پ.ن: سهراب یه شعری داره خیلی دوسش دارم

یه جاش میگه :

زندگیم رها شده بود

سرچشمه ی صدا گم شده بود

من ناگاه آمده بودم

خستگی در من نبود

آیا پیش از این زندگیم فضایی دیگر داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 14:3 ] [ فائزه ] [ ]
یکی بود یکی نبود

.

.

.

نه

.

هیچ کس نبود

فقط یه رد پا بود رو شن های ساحل

حتی موج هم نبود

دریا هم نبود

رد پا تک و تنها بوود

چپ.راست.چپ.راست.چپ.راست

چپی دنبال راستی

راستی دنبال چپی ...

گفتم که هیشکیییییییییییییییی نبود

هو هوی باد بود

ولی خود باد نبوود !

رد پا  گم شد.

یعنی

پیدا کرد ...برا همین دیگه گم شد

چپ.راست.چپ.راست.چپ.راست

 

 

پ.ن : آسمون ذهن نویسنده یه کم ابری بود . رنگین کمونم داشت ها.ولی ابری بود.سیاه نبود...

[ جمعه دوم مهر 1389 ] [ 3:6 ] [ فائزه ] [ ]
یه بار یه نفر تو خیابون بهم گفت : اینقد نخند دندونات میریزه !

می ترسم اینقد نخندم تا اینکه همه دندونام بریزه !

[ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 0:18 ] [ فائزه ] [ ]
6
روی یه صفه ی منچ بود

پر انرژی...

فقط منتظر بود تاس بندازن و ۶ بیاد !!!!!

۱

۳

۵

۲

۲

۳

دریغ از یه۶ !!!!

تو دلش ۶ رو داد میزد تا شاید بره تو زمین و زندگی کنه !!

کم کم داشت خسته می شد

۶ نیومد

بازی رو باخت !!!!

[ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ] [ 20:16 ] [ فائزه ] [ ]
دیشب یکی از شبایی بود که بدون دلیل خواستن برا هر چیزی

بدون فلسفه بافی برا هر تنبلی ای

بدون بهانه آوردن برا هر ندونستنی!

بدون غر زدن به هر چیزی که بر وفق مرادم نباشه

با خدا بودم

یکی از شبایی بود که به بنده بودن و بندگی کردن شک نکردم و خیلی خیلی احساس راحتی کردم

کاش هر شب ، شب قدر بود


از هوای دل خود بزارم

هر زمان راه به جایی دارم

و هوای ذکری در سر

گاه حس زیبایی و خوبی در دلم میمیرد

از تماشای بهار گریه ام میگیرد

گاه غرق رویا

آبی در هجوم قاصدکها

بر ستاره

بر شبنم

بر خنده

من از این تازه شدنها به خودم میلرزم

مهر سکوت میزنم

تو خود قضاوت کن

خوبم یا بد ؟



پ.ن: فک کنم مردم فلسطین نه احمدی نژاد بشناسن نه میرحسین! اونا فقط ملت ایرانو میشناسن.

خیلی غرور آفرین بود.







[ جمعه دوازدهم شهریور 1389 ] [ 17:55 ] [ فائزه ] [ ]
یه سوال ...

میگن گل آفتابگردون هر جا باشه هر وری که باشه روشو برمیگردونه سمت خورشید !

اگه گل افتابگردونو بذاری تو یه اتاق تاریک تاریک که فقط یه دونه لامپ صد واتی توش روشنه بازم برمیگرده سمت نور لامپ یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 11:6 ] [ فائزه ] [ ]

آه

باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد

 

 

این پستو خیلی وقت پیش قرار بود بذارم رو وبلاگ

روزای اولی که اومده بودم مشهد مث همیشه خیلی خوب بود

پیش مامان

بابا

خواهرا

دلم براشون تنگ شده بود

تهران برام  تنگ شده بود

همش لحظه شماری میکردم که برم مشهد

تهران با تمام مشکلات

با تمام دلتنگیا

با تمام سختیا

و البته خنده هاش

هیجاناش

تازگیاش

برام تنگ شده بود

 

اومدم مشهد

آدم که درگیر روزمرگی و تکرار میشه دلش تنگ میشه !!!!

امروز را به باد سپرده ام

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را بسپارمش به باد

.

.

.

الان که دلم برا بچه ها تنگ میشه خاطراتمونو مرور میکنم

خاطرات این یه سال یه جورایی با همه ی خاطراتم فرق داره

یه جوریه !!!!

خاطرات تلخ و شیرین زیاد دارم

اولین خاطره ی تهرانو هیج وقت یادم نمیره

یک بازی با احساسات :دی

با عطیه دست به یکی کردیم

هیچ وقت یادم نمیره اون اسم کذایی رو که فی البداهه ساختمش!!

از همون موقع تقریبا هر روزمون برا خودش خاطره ای بود

خاطره جشن ورودیای جدید دانشکده که شورای صنفی برگزار کرد. جشنی که اولین بار سایه سنگین لیندا رو رو سر دانشکده حس کردیم

لیندا دختری که بچه های سوییت صدوچهار با تمام وجود عاشقشن...

وقتی شماره دانشجویی 018 و 019 رو باهم صدا کردن

من و زهرا که بعدا به دوقلوهای سرکه ای معروف شدیم...

( آخه با اقتدار اعلام کردیم که هفت ساله با اینکه از هم متنفریم!!!! داریم همو تحمل میکنیم...) بلند شدیم.

تهران اومدنمون.پزشکی اومدنمون . امیر کبیر اومدنمون همش یه نقشه برنامه ریزی شده بود از سال اول راهنمایی که با زهرا و عطیه کشیده بودیم

 

خاطره ی یه وبلاگ که فقط و فقط ساکنین سوییت 104 ازش خبر داشتن...

(توضیح بیشتر فک کنم مانع زندگی بیش از این خواهد بود):دی

 

شبای امتحان مدار و امتحان فیزیک دو

کلاسای فیزیک دو که نه چیزی میشنیدم نه چیزی میدیدم  !!!! این واقعا خنده داره به نظر شما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدها متوجه شدم علاوه بر اینا چیزی هم نمی فهمم !!!

 

یادم نمیره که یه روز قبل امتحان میان ترم فیزیک دو  نزدیک بود از قطار جا بمونم مامانمو فرستادم بیمارستان خودمم تو راه آهن چپه شدم

امتحان آخر ترم هم که برا خودش معضلی بود 

اون شبی که  فرداش امتحان فیزیک دو داشتم همه بچه ها رو نصفه شبی زا به راه کردم

آخه واقعا داشتم خواب میدیدم ...:دی

یاد امتحان مدار اونم کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

24 اسفند که همه ی بچه های خوابگاه و دانشگاه رفته بودن خونه

فقط بچه های بیوالک 88ی  و 87ی که فقط اونا شانس کلاس داشتن با اعجوبه ای مث فلاح رو دارن تو فکر امتحان مدار و تجزیه فلاح بودن

زهرا یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

" من اگه نباشم کی واسه همیشه تورو می پرسته ؟ ..."

ساعت 10:30 صب

مجید مجید !!!

من و زهرا در حال رقصیدن ...

ساعت 10:35

امین رستمی

تورو دوس دارم عجیب

تورو دوس دارم زیاد

من و زهرا در حال اشک ریختن ...

...

واین روند ادامه داشت تا ساعت 1 بعدازظهر روز 24ام که امتحانمون تموم شد...

   یاد بازی های بچه گانه ی اول ترم بخیر که فقط و فقط از یه دختر دبیرستانی برمیاد:دی

قدرت خدا فک میکردیم همه عاشقمون شدن ... :دی

خاطره ی پارک ملت و اون پیره مرد عکاس که مدرک عکاسی شو از انگلستان گرفته بود و طعم خوشمزه ی کتلتایی که اون روز خوردیم جزو قشنگترین خاطره هامه

هر وقت به عکس اون روز نگاه میکنم ذوق میزنم از داشتن همچین لحظه های خوشگلی در کنار هم چین دوستای ماهی که حتی فکر ندیدنشون تو ذهنم نمی گنجه...

خاطره شناختن هم کلاسیای جدید و خاطره ی بمبایی که به سلیمه کمک کردیم تا زیر پای چنبه ی اصفهونی بترکونه...:دی

خاطره ی عیسی زاده ... یا به عبارتی همون عیسی پور...

خاطره ی بنجلی که عشق مشترک من و زهراس...:دی

هیچ وقت عطسه های زهرا سر کلاس که حتی منم نمیتونستم  جلو خنده مو بگیرم یادم نمیره .کلاس ساکت ساکت یهو یه طوفان سهمگین همه جا رو در بر میگیره:دی

تا وقتی تو دبیرستان بودم فک میکردم به عطسه های ناگهانی و خیلی خیلی بلند زهرا عادت کردم ولی خوب در واقع هیچ  وقت نمیشه بهشون عادت کرد مخصوصا وقتی سر کلاس یه عالمه پسر لوده که منتظرن یکی از دخترا یه سوتی بده تا... نشسته باشن:دی

البته از قدیم گفتن یه سوزن به خودت بزن بعدش یه جوالدوز به دیگری

عطسه کردنای خودمم تعریف کردنشون خالی از لطف نیس وقتی به قول زهرا تمام اکسیژن کلاس رو تو ریه هام جمع میکنم بعدش هم"هیچی":دی

وای داشت جزو خاطرات ترم اول اون شب بارونی رو یادم  میرفت

از چند روز پیشش تو بردای انجمن اسلامی نوشته بودن که فلان شب اجتماع اعتراض امیز داریم  

یادم نمیاد اعتراض به چی بود

بارون میومد

بدجوری هم شدید میومد...

شب بود تقریبا ساعت هشت شب بود

مانتو سبزه مو تن کردم و پرچم ایران رو هم ورداشتم...(لطفااز هرگونهبرداشت سیاسی پرهیز کنید...قضیه خیلی پیچ داره ...)

بعد کلی این پا و اون پا با عطیه و سلیمه سرازیر شدیم سمت در رشت...

بدجوری اغتشاش کردیم

کل سرنوشت مملکت رو عوض کردیم

فقط نمی دونم چرا هیچ کس دیگه ای نبود

یه اغتشاش سه نفره راه انداختیم و برگشتیم ...:دی

فوق العاده ترین خاطره های ترم دو پروژه بهداشت و نمایشگاه شهر من فرهنگ من بود   

بهداشت درس یه واحدی که به اندازه شش واحد ازمون کار کشید

  تی ای بهداشت از همش معرکه تر بود اونم با اون ...:دی

تجربه ی رفتن به بهشت زهرا و پروژه ی "بهداشت پس از مرگ " و سر و کله زدن با "دکتر خلیل خال " :دی جزو قشنگترین و نابترین خاطره هامه ...

البته مسیر رفتن به بهشت زهرا هم خودش برا خودش یه خاطره ای شد تا بقیه بتونن من و زهرا رو مسخره کنن

وقتی من فک میکردم با یک بار رفتن به بهشت زهرا راهو مث کف دست یاد میگیرم

وقتی اون خانومه که فک میکرد داره بزرگترین کمک دنیا  رو به من میکنه

وقتی زهرا با استرس داد زد " حاج آقا نگر دار"

( لطفا با لهجه مشدی بخونید)

 وقتی تو اون جاده به غیر از من و زهرا و راننده های کامیونی که با سرعت سعی در رسیدن به مقصداشون داشتن کس دیگه ای نبود

وقتی بین سنگای قبر تنها مونده بودیم

وقتی با هزار نفر سر و کله زدیم تا یه امضای ناقابل پای برگه ی ما بکنن تا ما بتونیم خیر سرمون چند تا عکس از غسالخونه بندازیم

وقتی برا چند تا عکس ناقابل تمام کارمندای سازمان بهشت زهرا مارو شناختن

وقتی برامون یه وقت مصاحبه اجباری گذاشته بودن با مسئول رفاهی سازمان بهشت زهرا

من و زهرا هیچ سوالی در این زمینه به ذهنمون نمی رسید

بعد اونم که " شهر من فرهنگ من "

  برا خودش شد یه تجربه ی خیلی خیلی جالب

تجربه ی به هر دری زدن برا پول جور کردن

تجربه ی رفتن به " وزارت ارشاد" اونم با مشایعت "آبی داغونه " :دی

رفتن به شهرداری

رفتن پیش مشاور قالیباف

خاطره ی شله مشهدی

آخرشم که شله مشهدی تبدیل شد به آش فریمان

و کلی شرمندگی جلو بر و بچه های سمپادی هم شهریمون  که با کلی امید و آرزو برا شله اومده بودن اوووووووووووووووووون همه راهو:دی

خاطره ی آشنایی با سمپادیا هم در نوع خودش جالبه

وقتی تو دبیرستان بودیم بچه های هاشمی نژاد برامون چند تا غول بی شاخ و دم و ناشناخته اون ور دیوار بودن:دی

با اولین اردو و ادامه ی رابطه ها خوب یه چیزای دیگه   دستگیرمون شد:دی هم

بین این خاطره ها خاطره ی آخر ترم یک و اعلام نمره ها و

نمره نه فیزیک دو من و زهرا هم برا خودش شاخصه

 وقتی دوباره برگشتیم تهران برا یه نمره ناقابل که فیزیک  رو نیفتیم خیر سرمون

خانوم احمدی(معروف به احمدی شفا ) رو به زهرا : تو دخترم حجابت خیلی عالیه

فقط اگه همون لبخندت رو هم از گوشه لبت ورداری تا پسرا تحریک نشن:دی خیلی عالی تر میشه

من و زهرا : از خنده روده بر

احمدی شفا : عشق وقتی به وجود میاد که انسان از فرط شهوت قادر به کنترل خودش نیست ...

من و زهرا : عق...

اون موقع بود که یاد این شعر افتادم:

عرض آن که به نفرین سرود

مذهب عشق بسوزد این است

 

تهمت کفر به عاشق نزنید

عاشقی پاکترین ائین است

  

احمدی شفا : بسم رب الشهدا و الصدیقین. انه خیر ناصر و معین. اللهم واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی...

ماجرای موسی و فرعون

بعدشم ماجرای پیامبر و خدیجه...

 که به قول زهرا خودمون از بریم

  خانوم نیشابوری :در حال بوسیدن صورتای نشسته و صبحونه نخورده ی ما ساعت چهار صبح...

خانوم تهرانی : خروار نمونه ی مشته...

... خفه شدیم از بوی تخم مرغ آب پز و دم و بوی تو کوپه   

من و زهرا :نشسته و از حال رفته رو زمین راه آهن منتظر اذان صبح

بعدشم که خود نامردش یه نمره رو بهمون داد و پاسمون کرد و این یعنی اینکه نهصد کیلومتر رو الکی کوبیده بودیم رفته بودیم تهران و احمدی شفا رو تحمل کرده بودیم...

ماجرای جلسه آخر فیزیک دوووووووووووووووو

نه شما تا حالا تو عمرتون " اسیلوسکوپ " شنیده بودین ؟

اگرم شنیدین قطعا سر کلاس فیزیک دو شنیدین

پس چه جوری انتظار دارین من و زهرا که تو عمرمون سر کلاس فیزیک دو نرفتیم بدونیم " اسیلوسکوپ " چیه ؟؟؟؟؟

آره دیگه این جوری به من و زهرا حق میدین که زمزمه ی

"اسکلوسکوپ"مون تو کلاس پیچیده باشه...:دی

  یه گل گشتی هم بزنم تو خاطراتی که مهشید ایجاد کرده

وقتی طبق معمول همیشه مهشید تو یونی ما بود

   وقتی طبق معمول همیشه می خواست بیاد سر یکی از کلاسای ما

وقتی طبق معمول همیشه می خواست سر کلاس بیاد پیش ما   وقتی طبق معمول فکرشم نمی کرد که سر کلاس برنامه جای خالی گیر نیاد ...

  وقتی اومد سر کلاس و جا نبود و مجبور شد جلو چش همه که خیلی خیلی هم اتفاقی همه میشناختنش با شرمندگی بره  وقتی با بیرون رفتن مهشید دکتر فتورایی یک ساعت و نیم از کمبود امکانات تو دانشکده صحبت کرد و گلایه از اینکه دانشجو سر کلاس نمیتونه بشینه چون صندلی گیرش

نمیاد و

 !!!!!! نگاههای عاقل اندر سفیه بچه ها به من

من اصولا همیشه خاطرات شیرین خیلی بهتر از لجظه های تلخ یادم میمونه

ولی خاطره دکتر اسفندیاری استاد تاریخ امامت هیچ وقت یادم نمیره

وقتی عکسشو زدن رو یه اطلاعیه و سند کردن به ایمیلای دانشگاه

" روح دکتراسکندر اسفندیاری  به ملکوت اعلی پیوست "

اون موقع بود که وقتی با خودم فک کردم دیدم خیلی اذیتش کردیم

آهنگ مای بیبی و کلاه قرمزی که به همت من و زهرا طنینش همیشه جزو موزیک متن کلاسای تاریخ امامت بود

ارزو تبدیل شد به فائزه

سلیمه تبدیل شد به فائزه

ولی خیلی کم پیش اومد که خود فائزه عین آدم بشه فائزه سر کلاسای تاریخ امامت

حالا که فک میکنم میبینم اگه فلاح

رو در نظر نگیریم اون تنها کسی بود که میتونست حال

عیسی پور رو بگیره  و لبخند شیطنت رو رو لبای من و زهرا بیاره

خدا رحمتش کنه

.

.

.

.

 

تولد سلیمه بود

. قسمت توئه عطیه این قسمت

یادش بخیر

گیلاسی که به نظر عطیه مزه انگور میداد و هسته اش چه قد شبیه انگور بود و منم که اصلا حرص نخوردم و بنجلی و چنبه ی اصفهانی  به معیت لیندا هم که اصلا اون شب تو ایران تک نبودن

ولی اصلا شک نکنید

گیلاس بود

وای داشت یادم می رفت

خاطره لذت بخش و به یاد موندنی ادب کردن اون پسرای الاف

یادش بخیر

با الی  و عطیه تنها مونده بودیم تهران

تعطیلات ولادت پیامبر و اینا بود فک کنم

خیلی بیکار شده بودیم

هیچکس ان نمیشد !

همه ی اینا باعث شد تا اون نقشه شوم به ذهنمون برسه !!!!

رفتیم تو روم !!!!

جمع پسرای اسکول اونجا همیشه جمعه

از اون پسرایی که تا جواب سلامشونو میدی پیشنهاد دوستی بهت میدن

 

از بس این جور پسرا زیاد شدن به این فکر افتادیم که یه درس خوشگل بهشون بدیم

با پنج شش تاشون قرار گذاشتیم و شماره ایرانسلی که انگار ساخته شده بود برا کارای شوم

مجتبی دانشگاه تهران

 ( رشته اش یادم نمیاد البته )

سیاوش : کارمند دانشگاه آزاد...

 (مردک پیر خجالت نمی کشید!!!)

فریبرز:

پزشکی دانشگاه تهران

و علی:

حقوق دانشگاه تهران

 ...و

یکیشون ساعت ده صب بود تو پارک لاله

بقیه شون ساعت پنج بعداز ظهر بازم پارگ لاله

ساعت نه صب بلند شدیم و هر سه آماده شدیم تا بریم یه شکم سیر بخندیم

پسره کلی به خودش رسیده بود

لباسای پلو خوریشو تن کرده بود و خودشو برا یه قرار رمانتیک حاضر کرده بود

اخ که چه قد خوش گذشت وقتی چند متر اون ور تر رو نیمکت نشسته بودیم و بهش میخندیدیم

وقتی که نیم ساعت الاف شد و با عصبانیت پا شد و رفت

دیگه هیجانش برامون تکراری شد و بعداز ظهر دیگه سر قرار نرفتیم

!!!!!و همه شونو با حال اسکول شدن و الافی تنها گذاشتیم

و آخر از همه ی اینا بدترین خاطره ی این یک ساله !

رفتن دایی

تنها داییم که واقعا رابطه خواهر زاده و دایی واقعی رو با اون داشتم

عید بود

رفته بودیم مسافرت

از همه جا بی خبر

وقتی اومدیم مشهد سراغ دایی رو که گرفتم آدرسشو تو بیمارستان بهم دادن !

اون روزایی که درد میکشید

اون روزایی که مسئول شده بودم تا دختر دایی ها رو دلداری بدم

روز سیزده فروردین بود

از دو روز قبلش پیش دایی تو بیمارستان بودم

روز سیزده فروردین با اینکه اصلا دلم نمی خواست باروبندیلمو بستم تا برگردم تهران

دایی قول داد بهم که خوب بشه

فکرشم نمی کردم یازده روز بعدش بزنه زیر قولش

فکرشم نمی کردم که خبر رفتن دایی رو رو برد دانشکده ببینم

کاش حداقل بهم خبر میدادن تا بتونم برم تشییع جنازه !

اون شب تو قطار که داشتم واسه مراسم ختم دایی می رفتم مشهد جزو سخت ترین شبای این یک ساله بود

 

چندین هزار قرن است

از سرگذشت عالم و آدم می گذرد

وین کهنه آسیای گران سنگ اسمان

بی اعتنا به ناله ی قربانیان خویش

آسوده گشته است

در پیش چشم خسته زندانیان خاک

غیر از غبار ابی این آسمان نبود

در پشت این غبار

جز ظلمت سکوت و سکوت فضا و زمان نبود

زندان زندگانی انسان دری نداشت

هر در که ره به سوی سعادت داشت بسته بود

تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت

همواره باز بود...

 

.

.

.

این یک سال هر جوری بود گذشت

خیلی برنامه ها داشتم واسه این یک سال

خیلی سوالا داشتم که باید براشون جواب پیدا میکردم

خیلی کارا و تصمیما داشتم که باید بهشون رسیدگی میکردم

به بیشترشون نرسیدم

ولی خوب من معتقدم که هیچکس نمیتونه بگه امروز من به بطالت گذشت

هیچ سالی.ماهی.روزی.دقیقه ای و لحظه ای خالی از هیچی نیست ...

باید دست به کار شد و فردا رو ساخت ...

 

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

 

سخن آخر :

گوشه ای خواهم که گوش آواز پایی نشنود

ور فلک سقف را بشکافد صدایی نشنود

 

.

.

.

زندگی فقط راوی است... 

 

[ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ] [ 23:5 ] [ فائزه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ای کاش میشد باور کرد حضور سبز او را در کنار دلتنگی هایم !!
امکانات وب